جامی › شمارهٔ ۶۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم / به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
حدیث سفله خزف، عقد گوهر است سخن / زهی سفه که من این را به آن بیارایم
به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر / کنون ز حسرت آن پشت دست می خایم
ز شعر شعر کزین پیش بافتم امروز / جز آب دیده و خون جگر نپالایم
فضای ملک سخن گر چه قاف تا قاف است / ز فکر قافیه هر لحظه تنگ می آیم
سخن چو باد و من از فاعلات و مفعولات / ذراع کرده شب و روز بادپیمایم
سحر به ناطقه گفتم که ای به رغم حسود / به کارگاه سخن گشته کارفرمایم
کشم ز طبع سخن سنج رنج رخصت ده / که سر به جیب خموشی کشم بیاسایم
جواب داد که جامی تو گنج اسراری / روا مدار کزین گنج قفل نگشایم