جامی › شمارهٔ ۶۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی رخسار و خطت آیت لطف و ستم با هم / امید و بیم عشقت مایه شادی و غم با هم
چه گویم وصف رخسار و دهانت کان گل و غنچه / ز بستان وجود افتاده و باغ عدم با هم
برو مطرب که در چنگ غم هجران چو عود امشب / دل و جان ساز کرده ز آه و ناله زیر و بم با هم
همی راند سوار آن شوخ و از هر جانبش جانها / روان گشته که دیده ست این چنین شاه و حشم با هم
قلم بر لوح اگر حرفی نوشتی حسب حال من / ز سوز من هماندم سوختی لوح و قلم با هم
بپرس از شمع مجلس حالم ای خورشید مهرویان / که می سوزیم هر شب در غمت تا صبحدم با هم
چو جامی جان به غم باید سپرد آخر اسیری را / که افتد درد بیش از بیش و صبری کم ز کم با هم