جامی › شمارهٔ ۶۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشقم بیچاره ام درمانده ام / بی دل و بی دین ز دلبر مانده ام
عاشقی با خواب و خور ناید درست / لاجرم بی خواب و بی خور مانده ام
تا چو جام می ز دستم رفته ای / با دل پر خون چو ساغر مانده ام
روز و شب در انتظار مقدمت / چشم بر ره گوش بر در مانده ام
چون زدی تیغی مکن بس زانکه من / زنده بهر تیغی دیگر مانده ام
رفته ام در باغ وز شوق قدت / روی بر پای صنوبر مانده ام
جامی از من سجده طاعت مجوی / چون من اکنون پیش بت سرمانده ام