جامی › شمارهٔ ۶۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خاک آن در که چو کحل بصرش می دارم / هر شب آغشته به خون جگرش می دارم
سنگ بیداد که آن سمیبرم بر سر زد / بر سر از فخر به از تاج زرش می دارم
آب رو را که در آن کو مژه ام ریخت به خاک / آرزویی به دل از خاک درش می دارم
سوی او می گذرم چهره به خونابه نگار / صورت حال خود اندر نظرش می دارم
گر چه دشمن تر ازان شوخ ندارم دگری / یعلم الله که ز جان دوست ترش می دارم
مرغ وحشی ست دلم زان سبب از رشته صبر / تا ز غم رم نکند بسته پرش می دارم
تا چو جامی کشم از گرد رهش کحل بصر / چشم امید به هر رهگذرش می دارم