انوری › در حبس مجدالذین ابوالحسن عمرانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بافلک دی نیازمندی گفت / چون منت گر نیازمند کنند
زان ستمها که گردش تو کند / توچه گویی که باتو چند کنند
آخر این اختران بی معنیت / چند بخت مرانژند کنند
بی سبب هر زمان چو پایهٔ خویش / پایهٔ طاقتم بلند کنند
به زمستان گر آتشی یابم / هفت عضوم برو سپند کنند
حلقهٔ جیب کهنه در حلقم / هر زمان حلقهٔ کمند کنند
عالمی ناپسند احوالند / تا کی احوال ناپسند کنند
در احسان چرا بنگشایند / چارهٔ چند مستمند کنند
فلکش گفت بربروت مخند / که جهانیت ریشخند کنند
در احسان بگو که بگشاید / بوالحسن را چو تخته‌بند کنند
ما در آنیم تا قضا و قدر / زهر آن فتنه باز قند کنند
که به مویی فلک بیاویزد / گر به مویی برو گزند کنند