جامی › شمارهٔ ۶۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من ای ساقی نه آنم کز می گلرنگ بگریزم / می گلرنگ ده کز عقل پرنیرنگ بگریزم
ز شهرستان هستی رو به کنج نیستی آرم / به صحرای فراخ از گوشه های تنگ بگریزم
چنان از خودپرستان وحشتی دارم که گر بینم / ز یک فرسنگشان خواهم به صد فرسنگ بگریزم
تو خواهی لطف خواهی قهر کن جانا نه آنم من / که باشم با تو وقت آشتی وز جنگ بگریزم
سگ این کویم اما بهر تو نی بهر خود حاشا / که بهر لقمه آیم بر درت وز سنگ بگریزم
چنان در پرده دل انس شد با نغمه دردم / که خواهم از صدای عود و صوت چنگ بگریزم
به راه آن سوارم پای دل چون لنگ شد جامی / چه سان از خم فتراکش به پای لنگ بگریزم