جامی › شمارهٔ ۶۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشم / از دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم
جان برآمد لیکن از دل برنمی آید هنوز / کز دل و جان ناوک ابرو کمان خود کشم
میهمان شد ماه من دردا که جز جان تحفه ای / نیست در دستم که پیش میهمان خود کشم
تا درآمد از درم آن سرو هر دم دیده را / کحل بینایی ز خاک آستان خود کشم
می کشم از سینه بی پیکان خدنگش را چو نیست / قوت آنم که پیکان ز استخوان خود کشم
سر که بارش می کشم عمری به دوش از بهر چیست / گرنه روزی در ره سرو روان خود کشم
دفتر جامی ست این از نکته های عشق پر / می برم تا پیش شوخ نکته دان خود کشم