جامی › شمارهٔ ۶۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم / سر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم
ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شب / به گرد کوی وی تو نعره زنان افغان کنان باشیم
به هر گونه که باشم از من بدروز نپسندی / نمی دانم چه سان می خواهیم تا آن چنان باشم
من از تو شاد گردم تو ز من غمگین خوشا جایی / که تو باشی عیان در دیده من من نهان باشم
گشادی پرده از عارض مکن منع من از افغان / رها کن تا زمانی بلبل این گلستان باشم
ز ناموس خودم مقصود نام و ننگ توست ار نه / مرا غم نیست کز عشق تو رسوای جهان باشم
طفیل من همی دیدند رویت دیگران واکنون / شدم راضی که چون جامی طفیل دیگران باشم