جامی › شمارهٔ ۶۷۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من بی صبر و دل کان شکل زیباهر زمان بینم / بلای جان شود هر دیدن و من همچنان بینم
سوار شوخ من در جلوه ناز و من حیران / گه آن پا و رکاب و گاهی آن دست و عنان بینم
نهاده بر کمان تیر از پی صید و من مسکین / چو محرومان به حسرت جانب تیر و کمان بینم
پس از عمری ریاضت آنچه سالک را شود روشن / شد اکنون عمرها کز عارض خوبش عیان بینم
من بیدل که با خود حیف دارم همدمش دیدن / کجا تاب آورم کش هر زمان با این و آن بینم
به کویش آن همه عاشق که دیدم هر که را جویم / به جای او همین فرسوده مشتی استخوان بینم
کسان شبها به فکر عشرت و جامی درین سودا / که فردا چون کنم وان آفت جان را چه سان بینم