جامی › شمارهٔ ۶۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جدا ز لاله رخ خود بهار را چه کنم / هزار داغ به دل لاله زار را چه کنم
ز خون دیده کنارم پر است بی لب یار / کنار کشت و لب جویبار را چه کنم
گرفتم آنکه کنم دیده را به گل مشغول / درون جان و دل این خار خار را چه کنم
به طوف باغ غم روز را برم بیرون / بلا و محنت شبهای تار را چه کنم
غباری از ره آن مشکبو غزال رسید / به جز عبیر کفن آن غبار را چه کنم
شکاف سینه توانم که بندم از مرهم / تراوش مژه اشکبار را چه کنم
ملولم از دو جهان بی جمال او جامی / چو یار نیست به دست این دیار را چه کنم