جامی › شمارهٔ ۷۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دمی نگذرد کز غمت خون نگریم / ز وصلت جدا مانده ام چون نگریم
چو افزون شود دمبدم بی تو دردم / نه مردم اگر هم دم افزون نگریم
نبینم به طرف چمن سرو نازی / که از شوق آن قد موزون نگریم
نیارم گهی سوی لب جام باده / که بر یاد آن لعل میگون نگریم
ز لیلی مرا هیچ گه یاد ناید / که بر محنت و درد مجنون نگریم
نه خون جگر ماند نی آب دیده / نه از بیغمی دان که اکنون نگریم
نبینم گهی گریه زار جامی / که از دیده و دل بر او خون نگریم