جامی › شمارهٔ ۷۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای شه تنگ قبایان مه زرین کمران / سرور کج کلهان خسرو شیرین پسران
مرهم سینه بی کینه آشفته دلان / مردم دیده غمدیده صاحبنظران
تا کی افتم به رهت آه زنان اشک فشان / تا کی آیم به درت نعره زنان جامه دران
گذری کن به سر عاشق مهجور که هست / محنت عاشقی و دولت خوبی گذران
با خیال تو سحر معذرتی می گفتم / کای شده مونس تنهایی خونین جگران
خویش را شهره به عشق دگران می سازم / تا نگویند حدیث من و تو بی خبران
گفت جامی چو دلت شیفته ماست چه باک / گر به تلبیس شوی شهره به عشق دگران