جامی › شمارهٔ ۷۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد وزان سوی رزان باد خزان باز وزان / گشت زرد از غم بی برگی خود رنگ رزان
برگها بین به چمن گشته چو گلها رنگین / نیست جز رنگ بهار اینکه برآورد خزان
هست هر برگ و چناری ز کف رنگرزی / بسته بر چوب خزان دست همه رنگرزان
آن که دی دست زنان بود به عشرت در باغ / بینی امروز به صد حسرتش انگشت گزان
سرد شد مجلس مستان ز دم باد صبا / گویی از انجمن واعظ شهر است وزان
شیره را خام به خم کن مپسند ای خواجه / کش رسد آفتی از آتش جلاب پزان
جامی احسنت که آنگونه که خاطر می خواست / آمد آن تازه غزل بلکه بسی بهتر ازان