جامی › شمارهٔ ۷۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبون / کردی عنان ز پنجه سیمینبران برون
با حسن التفات تو معتاد گشته ام / بر ما مکن عبور تغافل کنان کنون
گر بشکنی به سنگ ستم حقه دلم / جز گوهر نیاز نیابی در آن درون
لب تشنه می روم ز غمت گر چه می رود / بر رویم از دو دیده پرخون عیان عیون
خواهی دلا بپای کنی خیمه مراد / زان مو طلب طناب وز آن قد ستان ستون
در ملک عشق منصب عالی و دون بسیست / نیکان نموده میل به عالی بدان به دون
جامی علم به عالم دیوانگی فراخت / چون ساخت عشق رایت فرزانگان نگون