جامی › شمارهٔ ۷۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ز عشقت صد بلا بر جان غم پرورد من / کرده آشوب غمت تاراج خواب و خورد من
من ندارم تاب بی دردی خدا را ای طبیب / مرهمی فرما که هر دم بیش گردد درد من
خاک گشتم در رهت بگذر به من ای سروناز / پیش ازان روزی که آیی و نیابی گرد من
سوی تو همراه اشک آمد تنم دامن مکش / ای گل خندان ازین خاشاک آب آورد من
دیگری را بر تو چون گیرم بدل چون مثل تو / در همه عالم نیابد فکر عالم گرد من
ره به گلزارم مده بی او مباد ای باغبان / تازه گلها را خزان آید ز آه سرد من
گفته جامی ندارد رنگی از سودای ما / شرم دار آخر ز اشک سرخ و رنگ زرد من