جامی › شمارهٔ ۷۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بنمای رخ که مطلع صبح صفاست این / آیینه جمال نمای خداست این
کردم بسی طفیل سگان بر در تو جای / هرگز نگفتیم چه کس است از کجاست این
بر سینه می زدم ز غمت سنگ هر که دید / گفتا به عشق سنگ دلی مبتلاست این
هرگز نکردی از لب خود کام من روا / ای بی وفا به شرع وفا کی رواست این
زلف دوتاست پیش رخم گفته ای نقاب / زلف دو تا مگوی که دام بلاست این
بیگانه وار می گذری بر گدای خویش / آخر نه با سگان درت آشناست این
می زد رقیب طعنه جامی سگ تو گفت / هیچش مگو که همدم دیرین ماست این