جامی › شمارهٔ ۷۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مهی از راه برآمد نه که افزون ز مه است این / سر من خاک ره او اگر آن کج کله است این
همه حسن است و ملاحت همه لطف است و صباحت / نه بت چارده ساله که مه چارده است این
شده بر هر سر راهش سپهی جمع ز خوبان / بشکن گو سپه شه که شه صد سپه است این
نه مرا بستر لعل است شب اندر ته پهلو / که ز خون مژه بسته جگر ته به ته است این
چو شب از محنت فرقت اگرم روز سیه شد / نکنم ناله ازان مه که ز بخت سیه است این
من و ویرانه محنت که به شبهای جدایی / دل خو کرده به غم را شده آرامگه است این
به رهت پست فتاده ست سر جامی بیدل / قدمی رنجه کن آخر نه کم از خاک ره است این