جامی › شمارهٔ ۷۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر سو مرو جولان کنان چابک سوارا بیش ازین / از کف برون رفته عنان مپسند ما را بیش ازین
بهر نثارت هر نفس جانی به دست آییم و بس / بستان که نبود دسترس مشتی گدا را بیش ازین
خون دل هر مرد و زن آمد برون از هر شکن / جانا گره محکم مزن زلف دو تا را بیش ازین
برطرف بستان جا مکن در پای گل ماوا بکن / با سرو هم بالا مکن شاخ گیا را بیش ازین
از جنبش پیراهنت آزرده می گردد تنت / رخصت مده پیراهنت گشتن صبا را بیش ازین
جان می دهم بهر خدا گردی ده از راهت مرا / هر چند می دانی بها آن توتیا را بیش ازین
جامی ز هر سیمینبری با سنگ تو دارد سری / ضایع مکن با دیگری سنگ جفا را بیش ازین