جامی › شمارهٔ ۷۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من و فکر تو چه بینم به جمال دگران / هم خیال تو مرا به که وصال دگران
غیرتم بر تو چنان است که گر دست دهد / نگذارم که درآیی به خیال دگران
به محالات رقیبان چه نهی سمع قبول / حال ما گوش کنی به که محال دگران
روز و شب تشنه جگر خاک درت بوسه زنم / من که لب تر نکنم ز آب زلال دگران
هر چه جز دوست برون می کنم از خلوت دل / کی بود در حرم شاه مجال دگران
می برد نامه او هدهد و ما دور دریغ / که پریدن نتوانیم به بال دگران
حال جامی ز غمت زار و تو از سنگدلی / می گشایی نظر لطف به حال دگران