جامی › شمارهٔ ۷۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل به جان درمانده وان جان جهان با دیگران / من ز پا افتاده وان سرو روان با دیگران
آن که از خود دیدن جولان او رشک آیدم / چون توانم دیدنش جولان کنان با دیگران
التفات او چه خرسندی دهد چون بینمش / چشم ظاهر با خود و لطف نهان با دیگران
ای اجل بستان ز من این جان بی آرام را / تا به کی باشد مرا آرام جان با دیگران
جان به انبازی نشاید وین عجب کان سنگدل / یک زمان با ما نشیند یک زمان با دیگران
با من ار نامهربان شد نیست غم غم زان بود / کش به رغم خویش بینم مهربان با دیگران
جان جامی با خیالش روز و شب در گفت و گوست / جای آن دارد که نگشاید زبان با دیگران