جامی › شمارهٔ ۷۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر چند بینی عالمی صید کمند خویشتن / چندین جفاکاری مکن با دردمند خویشتن
چون کشته افتم بر رهت بر من مران اسب جفا / حیف است کآلایی به خون نعل سمند خویشتن
گر نیست آن بختم که جان سازم سپند خوبیت / تن هیمه باد آنجا که تو سوزی سپند خویشتن
اوصاف لعل خود مگو هر لحظه با دون همتان / قوت مگس طبعان مکن جلاب قند خویشتن
با لعل نوشینت نزد هرگز به کام خود دمی / هر کس که همچون نی نشد خالی ز بند خویشتن
تا کی به خوبی سرکشد سرو سهی در بوستان / بگذر به باغ و جلوه ده سرو بلند خویشتن
جامی که گفتن گه گهی چندین مشو حیران او / مسکین چو رویت دید شد غافل ز پند خویشتن