جامی › شمارهٔ ۷۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پرده ز رخ برفکن جامه جان چاک کن / طرفه کله برشکن تاج سران خاک کن
خار و خس کوی دوست به ز گل است ای رفیق / نخل سر خاک من زان خس و خاشاک کن
در خور صید تو نیست این تن چون موی من / لیک اگر نگسلد رشته فتراک کن
ناله و فریاد من نیست ز سوز جگر / یا دهنم را بدوز یا جگرم چاک کن
بر سر بالینم آ همچو رفیقان دمی / حال دلم بازپرس اشک رخم پاک کن
مردم بی درد را ذوق جفای تو نیست / هر چه کنی بعد ازین بر من غمناک کن
جامی سرگشته را کشته شدن آرزوست / تیغ به خونریزیش غمزه بی باک کن