جامی › شمارهٔ ۸۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زینسان که خو گرفت دلم با وصال تو / وای من آن زمان که نبینم جمال تو
مردم ز فرقت تو کجا رفت آنکه من / هر لحظه دیدمی رخ فرخنده فال تو
بینم جهان به روی تو روی تو گوییا / چشم من است و مردمک چشم خال تو
شد سایه ها ز پرتو روی تو جمله نور / ای آفتاب حسن مبادا زوال تو
تا رفته ای چو خواب خوش از چشم اشکبار / حقا که نیست در نظرم جز خیال تو
دارم سری نهاده به راهت که مست ناز / ناگاه دررسی و شود پایمال تو
جامی چه حاجت است به گفتن چو زد رقم / بر لوح چهره کلک مژه وصف حال تو