جامی › شمارهٔ ۸۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من کیستم که چشم گشایم به روی تو / این بس که می کنم به زبان گفت و گوی تو
ای آرزوی جان نظری کن به حال من / زان پیشتر که جان دهم از آرزوی تو
خال نیم ز فکر میانت بلی مرا / پیوند دیگر است به هر تار موی تو
هر صبح می کنم چو صبا ره سوی چمن / باشد که یابم از گل نورسته بوی تو
پایم چو سوده شد به رهت بعد ازین چو اشک / غلطم به خون و خاک پی جست و جوی تو
من اهل خوان وصل نیم کاش چون سگان / سنگی خورم به سر ز مقیمان کوی تو
این نقش نو کشیده غزل نیست ای غزال / طومار محنت است ز جامی به سوی تو