جامی › شمارهٔ ۸۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو / تو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو
دلم که عشق بر او صد در بلا بگشاد / رخ امید نتابد به هیچ باب از تو
همیشه عادت شاهان بود عمارت ملک / چه حکمت است که شد ملک دل خراب از تو
عنان صبر شد از کف درین هوس که گهی / رسم به دولت پابوس چون رکاب از تو
مکن شتاب به رفتن که می رود جانم / اگر چه عمری و نبود عجب شتاب از تو
به هر سلام مکن رنجه در جواب آن لبت / که صد سلام مرا بس یکی جواب از تو
چو قتل جامی مسکین ثواب می دانی / چنان مکن که شود فوت این ثواب از تو