جامی › شمارهٔ ۸۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو تو / آخر چرا شوید کسی دست از نگاری همچو تو
زینسان که تو ای نازنین جولان کنی از پشت زین / ناید به میدان بعد ازین چابک سواری همچو تو
گفتی برو در کنج غم بنشین صبوری پیشه کن / آخر صبوری چون توان بی غم گذاری همچو تو
در سینه گر خارم خلد یا خارخارم در جگر / حاشا که دل دیگر کنم با گل عذاری همچو تو
دل کی دهد گرد گل و گلزار گشتن هر که را / گردد درون جای و دل باغ و بهاری همچو تو
صد ره کشم خاک رهش در دیده ای باد صبا / روزی به کویش گر مرا افتد گذاری همچو تو
آوازه آن خوبرو چون رفت جامی هر طرف / آواره خواهد شد بسی از هر دیاری همچو تو