جامی › شمارهٔ ۸۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می رود عمر گرانمایه و ما غافل ازو / وه که جز محنت و اندوه نشد حاصل ازو
دلخوشی چند که ما همسفر آن ماهیم / چون شود دوری ما بیش به هر منزل ازو
ساخت بی طلعت خود روز و شب ما ماهی / آن که برج مه و خورشید بود محمل ازو
قامتش طوبی و لب کوثر و رخ طلعت حور / کی بود روضه فردوس شده محفل ازو
خیز تا دامن آن تازه گل آریم به کف / چند چون لاله نشینیم به داغ دل ازو
شد برون سیل سرشک از حد و نزدیک رسید / که پذیرد خلل این صورت آب و گل ازو
جامی از زهد و ورع مشکل عشقش نگشود / جام می گیر مگر حل شود این مشکل ازو