جامی › شمارهٔ ۸۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن که بالای تو را افراخته / بهر جان من بلایی ساخته
دست قدرت جمله اسباب جمال / جمع کرده شکل تو پرداخته
سیل جانها می رود در کوی تو / بس که جان عاشقان بگداخته
هر که دیده لطف چوگان بازیت / جای گول آنها سر خود باخته
می گریزم من دو اسبه وز عقب / می رسد خیل خیالت تاخته
گوهر دریای راز است اشک من / موج عشقش بر کنار انداخته
کم شناسی قدر جا می را ز هیچ / کس به از تو قدر او نشناخته