جامی › شمارهٔ ۸۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظاره / چون نیست مرا طاقت نظاره چه چاره
هر کس به سر راه رود بهر تماشا / مسکین من حیران کنم از راه کناره
خواهم که دوم پیش عنانش چو غلامان / هر جا که رسد پیش من آن ماه سواره
چو ماتمیان چند کنم نوحه در آن کوی / رخساره خراشیده و پیراهن پاره
بی خوابی ما را اگر آن شوخ نداند / ای کاش بپرسی شبی از ماه و ستاره
خواهم که به یک زخم ازو کشته نگردم / باشد که چشم لذت تیغش دو سه باره
نگرفت در آن سنگ دل افسانه جامی / هر چند که خون می شود از وی دل خاره