جامی › شمارهٔ ۸۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوید نگار من چو ز هجران کنم گله / ان تات ماشیا انا آتیک هروله
وان دم که رو نهم به ره جست و جوی او / بر پای سعی من نهد از زلف سلسله
ور سر به جیب صبر کشم گویدم به ناز / چون می دهد دلت که مرا می کنی یله
یارب چه موجب است که آن شاه دلنواز / با بیدلی چو من کند اینسان معامله
طی کن بساط کون که این کعبه مراد / باشد ورای کون و مکان چند مرحله
حق را به حق شناس نه از حجت و قیاس / خورشید را چه حاجت شمع است و مشعله
فیضی که جامی از دو سه پیمانه درد یافت / مشکل که شیخ شهر بیابد به صد چله