جامی › شمارهٔ ۸۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوشا می از کف آن ماه چارده ساله / که بهر نقل دهد بوسه ای ز دنباله
رسیده غره شوال و ماه روزه گذشت / بیار می که همین بود توبه را حاله
پیاله گیر و ز آلایش گناه مترس / که برد طاعت یک ماهه جرم یکساله
مراست آتش تب در جگر نمی دانم / تو را به گرد لب از بهر چیست تبخاله
به هوش باش که راه بسی مجرد زد / عروس دهر که مکاره ای ست محتاله
به لاف ناخلفان زمانه غره مشو / مرو چو سامری از ره به بانگ گوساله
چو دل به عشوه شاهد کشد تو را جامی / مکش ملال ز غنج و دلال دلاله