جامی › شمارهٔ ۸۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کیست می آید قبا پوشیده دامن بر زده / شکل شهر آشوب او آتش به عالم درزده
کرده در دین مسلمانان هزاران رخنه بیش / هر خدنگ فتنه ای کز غمزه آن کافر زده
کی برآید ماه با خورشید عالمتاب او / گر زند بر ماه تابان طعنه ای در خور زده
رو به راه از قامت اویم من بی صبر و دل / گر چه در هر گام راه بیدلی دیگر زده
دردسر کم ده طبیبا چون ز مرهم خوشتر است / زخم آن سنگی که دربانش مرا بر سر زده
دمبدم خون می رود از چشم پر نم تا مرا / بر رگ جان غمزه خونریز او نشتر زده
هر کجا نوشیده جامی باده با یاران نخست / بوسه ها از شوق لعلش بر لب ساغر زده