جامی › شمارهٔ ۸۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش آن دو یار که دل صاف کرده چون شیشه / به هم خورند می لعل از آبگون شیشه
ز رشک لعل تو هر خون که خورده بود اکنون / به همدمی قدح می دهد برون شیشه
به سجده درت از دیده ریخت خون دلم / بلی شراب بریزد چو شد نگون شیشه
دلم خیال تو را جای شد ز عشوه عشق / چنانکه جای پری گردد از فسون شیشه
دل مرا به ملامت میازما که کسی / به سنگ خاره نکرده ست آزمون شیشه
به جای باده پر آب حیات شد هرگه / خیال لعل تو آورد در درون شیشه
تمام شد می ازان لب فسانه گو جامی / که موج دیده ما پر کند ز خون شیشه