جامی › شمارهٔ ۸۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم نگشایی ز ناز آخر چه ناز است این همه / بر رخ از ناز توام اشک نیاز است این همه
در خط و خال تو اسرار حقیقت دیده ام / گرچه در چشم حقیقت بین مجاز است این همه
خوی تو بس گرم و لعلت آتشین روی آفتاب / بیدلان را مایه سوز و گداز است این همه
پیش ساغر در سجود آمد صراحی گوش کن / بانگ چنگ و نی که ورد آن نماز است این همه
حقه در گشت چشمم چون ز لعلت بسته شد / چشمبندی های چرخ حقه باز است این همه
کرده ام با هر سر موی تو پیوندی جدا / در کفم سررشته عمر دراز است این همه
گفته رنگین جامی بین و داغ دل در او / لاله های چیده از صحرای راز است این همه