جامی › شمارهٔ ۹۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که مرا به صد جفا سینه فگار کرده ای / با تو یک است عهد من گر تو هزار کرده ای
بوسه قرار کردیم از لب خود چو جان دهم / جان به لبم رسید کو آنچه قرار کرده ای
خط عذار توست این یا نه که مشک سوده ای / چشمه آفتاب را زیر غبار کرده ای
خواب گهم جدا ز خود ساخته ای حریر و گل / بالش خاره داده ای بستر خار کرده ای
جلوه کنان همی روی مرکب راز زیر ران / غارت عقل و هوش را فتنه سوار کرده ای
روی چو گل نموده ای سبزه بر آن فزوده ای / کلبه محنت مرا باغ و بهار کرده ای
جامی اگر نه عاشقی در ره نیکوان چرا / دل به دو نیم مانده ای دیده چهار کرده ای