جامی › شمارهٔ ۹۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبها من و خیال تو و کنج خانه ای / با خود ز گفت و گوی تو هر دم فسانه ای
کردند عاشقان بحلت خونشان بریز / هر دم چه حاجت است که جویی بهانه ای
سوزد زبان خامه گه شرح اشتیاق / کز آتش غم تو برآرد زبانه ای
خواهم عنان گرفتنت ای شهسوار حسن / باشد بدین بهانه خورم تازیانه ای
اینک دل فگار من ای ترک تندخوی / بهر خدنگ غمزه چو خواهی نشانه ای
تا جا گرفت خیل خیالت میان جان / غم رو نهاد سوی من از هر کرانه ای
جامی چه اعتبار بر آن آستان ز تو / همچو تو صد گداست به هر آستانه ای