جامی › شمارهٔ ۹۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وای من وای من ز عشق تو وای / من جوی الحب من یحن سوای
شد شب تار روز منتظران / همچو مه یک شبی به بام برآی
جان درآمد به محمل تو روان / چو برآمد ز دور بانگ درای
تا به پایم خلید خار رهت / می برد دیده رشکم از کف پای
شد پر از خون دل چو خانه چشم / خانه من ز چشم خون پالای
جانم از گریه های تلخ بسوخت / لب شیرین به خنده ای بگشای
جای جامی حریم کوی وفاست / به جفای تو کی رود از جای