جامی › شمارهٔ ۹۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای بر سمن از سنبل تر بسته نقابی / در گردن جان هر خم زلف تو طنابی
تو تاب نظر ناری و من طاقت دیدار / ای کاش ببندی به رخ خویش نقابی
ای از پس عمری بر ما آمده تا چند / خاموش نشینی نه سوالی نه جوابی
ذوقی ندهد عشق اگر جانب عاشق / نبود گله ای وز طرف دوست عتابی
خواهم به سر کوی تو ز آب مژه خون خورد / تا هست درین شهر نصیبم دمی آبی
گیرم نگشایی نظر مهر به سویم / کم زانکه نگاهی بکنی بهر ثوابی
جامی که به تحصیل فنون عمر به سر برد / بی حاشیه شوق تو نگذاشت کتابی