جامی › شمارهٔ ۹۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختی / خانه دل را ز مهر دیگران پرداختی
برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیک / می ندانم کردیم نادیده یا نشناختی
در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدی / سنگ در هنگامه سیمینبران انداختی
عمرها دور از بر تو بینوا بودم چو چنگ / هرگزم روزی به بر نگرفتی و ننواختی
راست بازی بود با آن قد همیشه پیشه ات / داو ما آمد چرا چون زلف خود کج باختی
چون رسیدی از دهان تنگش ای شکر به کام / گر نه زان لبها خجل گشتی چرا بگداختی
جامی از دل شعله آهت به گردون سرکشید / بر سر بازار رسوایی علم افراختی