جامی › شمارهٔ ۹۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری / از درد که می نالی و اندوه که داری
گر هست تو را شوق گلی خیز چو بلبل / بگذر به تماشاگه گل های بهاری
چون فاخته گر شیفته سرو روانی / اینجا چه کنی طرف چمن را چه گذاری
نی نی غلطم هست تو را نیز غم و درد / زان مه که چو گل بهر سفر بست عماری
غم نامه هجران به پر و بال تو بستم / زنهار که آن را به سگانش بسپاری
من نیز چو تو سوخته داغ فراقم / خواهم که چو آنجا برسی یاد من آری
گر قصه جامی ز تو پرسد خبرش ده / کافتاده ز هجر تو به صد محنت و خواری
دارد به رهت دیده امید که روزی / باز آیی و بر وی نظر لطف گماری