جامی › شمارهٔ ۹۳۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا بر دل است از تو چون کوه باری / وز آن کوه چشمم بود چشمه ساری
وز آن چشمه سار است هر دم دمیده / ز خون جگر گرد من لاله زاری
چه باشد که روزی به عزم تماشا / فتد سوی این لاله زارت گذاری
نروبم رهت را به مژگان که ترسم / نشیند به دامان پاکت غباری
خوشا آنکه تو جان و من بوسه خواهم / تو نی گوییم در جواب و من آری
ز راه کرم پای بر دیده ام نه / که دارم به ره دیده اشکباری
به مرهم مداوا مکن زخم جامی / که باشد ز تیغ تواش یادگاری