جامی › شمارهٔ ۹۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی / که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی
چو سرها بر سر میدانت اندازند مشتاقان / همه تن سر شوم چون گوی از شوق سراندازی
بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی / به یک چوگان چه باشد گر به حال گوی پردازی
درین میدان فیروزه برآید مهر هر روزه / به شکل گوی زر باشد به چوگانیش بنوازی
فلک می گوید اللهم سلم از قفای تو / چو رخش تیزگام اندر قفای گوی می تازی
به تنهایی فکن گوی سرم را در خم چوگان / درین میدان نخواهم دیگری را با تو انبازی
مکحل گشت چشم جامی از خاک سم اسپت / چو چشم انجم از گرد سپاه شاه ابوالغازی
سپهر مکرمت سلطان حسین آن کز دل روشن / کند با آفتاب معدلت چون صبح دمسازی
بقایش باد چندان کان درین کاخ پرآوازه / کند با صور محشر نوبت ملکش هم آوازی