جامی › شمارهٔ ۹۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که جز قتل محبان هنری نشناسی / قم سریعا و خذالسیف فهذا رأسی
بس که با وحشت عشق تو دلم خوی گرفت / کلما اوحشنی زاد به استیناسی
قصه حلقه زلفت که عبیرافشان است / مذ تنفست بها قد عطرت انفاسی
لاف جمعیت دل می زنی ای شیخ ولی / پای تا فرق همه تفرقه و وسواسی
چند دعوی که چو خاصان شده ام شهره شهر / شهره شهر نیی سخره عام الناسی
این همه باد که از عجب تو را در رگ و پی / می رود در عجبم کز چه نمی آماسی
جمع کردی نجسی چند به جاروب فریب / به خدا بهتر ازین کار بود کناسی
تا ز سرچشمه عرفان نخوری آب حیات / مرده ای گر به مثل خضر و گر الیاسی
محتسب روبه وقت است اگر از حیله و مکر / حمله شیر کند جامی ازو نهراسی