جامی › شمارهٔ ۹۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی / با ما چه موجب است که چون آب و آتشی
ما همچو آب در قدمت سر نهاده ایم / ای سرو سرفراز سر از ما چه می کشی
می گفت شانه با سر زلفت که از چه رو / پیوسته در کشاکش دوران مشوشی
حال تو را نه مایه جمعیت این بس است / کآسوده در حمایت آن روی مهوشی
گفتا بلی ولی چه کنم کز فریب دهر / بس عیش خوش که گشت مبدل به ناخوشی
چون صاحب عمامه و فش فاش شد به زرق / خوش وقت بی عمامگی ما و بی فشی
آگه ز تلخکامی جامی گهی شوی / کز جام هجر همچو خودی جرعه ای چشی