جامی › شمارهٔ ۹۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر تا به قدم غرقه دریای زلالی / از تشنه لبی بر سر هر چشمه چه نالی
پیش لب تو صد قدح باده لبالب / بر ساغر خالی لب خود بهر چه مالی
از عالم صورت که همه نقش خیال است / ره سوی حقیقت نبری در چه خیالی
ای خواجه عالی محل این دیر مغان است / بر صدر مکن جا که تو از صف نعالی
از عشق سخن مرتبه ای نیک بلند است / واعظ نبود لایق این پایه عالی
گفتی به جهان عاشق دلخسته چه دارد / جانی ز غمت پر، دلی از غیر تو خالی
جامی سخن عشق به هر سفله چه گویی / در کیسه لولی چه نهی عقد لآلی