جامی › شمارهٔ ۹۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مرا از عشق تو در کار خود حیرانیی / در بیابان تمنای تو سرگردانیی
قصه دشوار هجر از مردن آسان شد مرا / باشد آری بعد هر دشواریی آسانیی
ماند بر خوان غم از من استخوانی چند و بس / گر دهی فرمان سگانت را کنم مهمانیی
بی تو تن زندان جان شد ای به قصدم بسته تیغ / دست رحمت برگشا و آزاد کن زندانیی
هرگزم چون نیست ره در پیشگاه وصل تو / می نهم از دور بر خاک درت پیشانیی
کام عیشم تلخ شد زین گریه های آشکار / زان لب شیرین کرم کن خنده پنهانیی
پیر شد جامی ز جام نیم خوردت جرعه ای / بر وی افشان تا کند زان جرعه پیرافشانیی