جامی › شمارهٔ ۹۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش آنکه وارهاند ما را ز ما زمانی / روشن ضمیر پیری یا خوبرو جوانی
این در جمال صورت آرایش دیاری / وان از کمال معنی آسایش جهانی
جز در حضور اینان از خود امان نیابیم / یارب ببخش ما را یکدم ز ما امانی
اسرار عاشقان را باید زبان دیگر / دردا که نیست پیدا در شهر هم زبانی
جز عشق هر چه گوید واعظ فراز منبر / آن را فسانه ای دان واو را فسانه خوانی
مجنون نماند و لیلی لیکن بماند از ایشان / از بهر عشقبازان فرخنده داستانی
گویند کیست جامی آشوب عقل و دینت / ماهی ست کج کلاهی شوخی ست نکته دانی