جامی › شمارهٔ ۹۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به کوی می فروشان خرده بینی / بر آن آزاده می کرد آفرینی
که از چل ساله طاعت دست خود شست / به پای خم برآورد اربعینی
نگینی داشت جم کز یمن آن بود / به ملک انس و جن مسندنشینی
بیا ساقی که هر قطره می لعل / بود در چشم ما زانسان نگینی
اگر دامان مقصودت به دست است / برافشان صوفیانه آستینی
غمش را سینه بی کینه باید / نروید این گیاه از هر زمینی
به کار خود مخوان ای شیخ ما را / که ما هم مذهبی داریم و دینی
گر آن ابرو شود محراب طاعت / ز سجده سوده گردد هر جبینی
ز خاص و عام جامی می کشد ناز / ولی خاص از برای نازنینی