انوری › در مفارقت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خدایگانا نزدیک شد که صبح ظفر / زظل گوهر چترت شود سیاه وسفید
ایا وجود ترا فیض جود واهب کل / به عمر ملک سلیمان و نوح داده نوید
تویی که سایه عدلت چنان بسیط شده / که رخنه کردن آن مشکل است برخورشید
نهیب رزم تو بگسست جوشن بهرام / شکوه بزم تو بشکست بربط ناهید
شود چو غنچهٔ گل چاک ترک دشمن تو / گرش به نام تو بر سر زنند خنجر بید
برد یمین ترا سجده خامهٔ تقدیر / دهد یسار ترا بوسه خاتم جمشید
بدان خدای که خورشید آسمان را داد / جوار سکنهٔ بهرام و حجرهٔ ناهید
بدان خدای که در کارگاه صنعت کرد / رخ سیاه مه از نور آفتاب سفید
که در مفارقت بازگاه چون فلکت / مرا ز سایه به خورشید عمر نیست امید