جامی › شمارهٔ ۹۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی / زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی
در حسن و ملاحت چه پریچهره نگاری / در سرکشی و ناز چه شوخی چه بلایی
من کی به وصالش رسم این بس که به راهش / روزی که شوم خاک ببوسم کف پایی
سوزی که مرا بر جگر از آتش عشق است / جز شربت مرگش نبود هیچ دوایی
روزی که شوم خاک و برد باد به هر سو / یابند به هر ذره من بوی وفایی
داری سر خونریز من اینک کفن و تیغ / با حکم تو کس را نرسد چون و چرایی
باشد غم هجر تو به خونابه بر آن نقش / گر از سر خاکم بدمد برگ گیایی
تو خنده زنان می گذری بی خبر از من / من گریه کنان می کنم از دور دعایی
یارب به چه خرسند شود جامی بیدل / روزی که نیاید ز تو تشریف جفایی